|
|
همیشه سبز می خشکد .............
هميشه سبز مي خشکد هميشه ساده می بازد هميشه لشکر اندوه به قلب ساده می تازد من آن سبزم که رستن را تو آخر بردی از يادم چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم به پاس سادگی در عشق درون خود شکستم زود دريغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود دريغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود درونم ملتهب از عشق ، برونم چهره ای دمسرد ولی از عشق باختن را غرور من مرمت کرد به جز از دوستت دارم ، حرفی نشد ز لب جاری ولی غافل که تو خنجر درون آستين داری طلوع اولين ديدار ، غروب شام آخر بود سرانجام تو و عشقت ، حديث پشت خنجر بود سرانجام تو و عشقت ، حديث پشت خنجر بود
نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | دوشنبه سی و یکم تیر 1387 | 7:53 | + | موضوع: |
نمیدانم چرا رفتی ؟؟؟؟ .........
نميدانم چرا رفتي نميدانم چرا !!!! شايد خطا كردم و تو .... بي انكه فكر غربت چشمان من باشي نميدانم كجا ؟! تا كي ؟! براي چه ؟! ولي رفتي ... و بعد رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت، تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد و بعد رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود ... هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد ... ببين كه سرنوشت من چه خواهد شد ...... و بعد اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت : « تو هم در پاسخ اين وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم » و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است .. . و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر نميدانم چرا !!! شايد به رسم عادت " پروانگي مان " براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم ..... ... .
نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | شنبه بیست و نهم تیر 1387 | 22:20 | + | موضوع: |
نبودی .............
سالها هم صحبتم بودی و هم رازم نبودی با تو عمری هم قفس بودم هم آوازم نبودی باغ بودم، بی خبر از من گذشتی گل نچیدی دل به آواز تو بستم، نغمه پردازم نبودی بر سر بامت نشستم، دانه شوقم ندادی خواستم تا پر گشایم، بال پروازم نبودی رازها در سینه پنهان کردم و با کس نگفتم رفتم ان را با تو گویم، محرم رازم نبودی سوز دل در پرده گفتم ، ره به آوازم نبردی ساز یکرنگی زدم، دلدار دمسازم نبودی روز تنهایی به چشمت شعله ی مهری ندیدم در شب ظلمانی من پرتو اندازم نبودی بود امیدم همدم آغاز و انجامم تو باشی فکر انجامم نکردی، یار آغازم نبودی. ….. … .
نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 | 11:29 | + | موضوع: |
کاش .................
کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند سادگي ، مهر و صفا قانون انسان بودن است کاش قانونهايمان " يک دم " رعايت مي شدند اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند گاهي از غم مي شود ويران دلم ،اي کاشکي بين دلها غصه ها مردانه قسمت مي شدند …. … .
نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 | 7:43 | + | موضوع: |
در این زمان ........... با مردم آفتاده ، جهان بر سر كين است تا بوده همين بوده و تا هست همين است آنجا كه نصيب همه سر مستي و شادي ست هر درد و غمي، قسمت دل هاي حزين است يك مايه نريزند به پيمانه ي دل ها اين باده گهي تلخ و زماني شكرين است آفت زده ي برق بلا را چه تفاوت ؟ گر خرم و سر سبز همه روي زمين است در كاخ نشينان همه روئينه حصارند سيلاب حوادث ، خطر كلبه نشين است هر جا ببري رخت كه آسوده نشيني غارتگر ايام در آنجا به كمين است يكدم نتوان فارغ از ايام جهان بود گر هست فراغت به دم باز پسين است مردان خدا سلطنت از فقر خريدند اين دولت سرمد نه به تاج و نه نگين است آخر به زمين مي خوري از گردش ايام در مرتبه گر جاي تو بر چرخ برين است آزاده دلان را چه تفاوت كه زمانه يكچند چنان بوده و يكچند چنين است ……. …. .
نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 | 16:20 | + | موضوع: |
به که باید دل بست ؟؟؟
به كه بايد دل بست؟ به كه شايد دل بست؟ سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است . هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ گرم، پاسخ گويد نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ قدمي، راه محبت پويد *** خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست همه گلچين گل امروزند ـ در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست . *** به كه بايد دل بست ؟ به كه شايد دل بست ؟ نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ نقشه يي شيطانيست در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ حيله پنهانيست . *** زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست به كه بايد دل بست؟ به كه شايد دل بست؟ *** خنده ها ميشكفد بر لبها ـ تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي همه بر درد كسان مينگرند ـ ليك دستي نبرند از پي درمان كسي *** از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟ ريشه عشق، فسرد واژه دوست، گريخت سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟ *** دست گرمي كه زمهر ـ بفشارد دستت ـ در همه شهر مجوي گل اگر در دل باغ ـ بر تو لبخند زند ـ بنگرش، ليك مبوي لب گرمي كه ز عشق ـ ننشيند بلبت ـ به همه عمر، مخواه سخني كز سر راز ـ زده در جانت چنگ ـ بلبت نيز، مگو *** چاه هم با من و تو بيگانه است ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند درد دل گر بسر چاه كني خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند گر شبي از سر غم آه كني . *** درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن درد خود را به دل چاه مگو استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ آب شو، « آه » مگو . *** ديده بر دوز بدين بام بلند مهر و مه را بنگر سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است سكه نيرنگ است سكه اي بهر فريب من و تست سكه صد رنگ است *** ما همه كودك خرديم و همين زال فلك با چنين سكه زرد ـ و همين سكه سيمين سپيد ـ ميفريبد ما را هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ گفته ام با دل خويش: مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش آسمان با من و ما بيگانه زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه « خويش » در راه نفاق ـ « دوست » در كار فريب ـ « آشنا » بيگانه *** شاخه عشق، شكست آهوي مهر، گريخت تار پيوند، گسست به كه بايد دل بست ؟ به كه شايد دل بست ؟
نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 | 21:21 | + | موضوع: |
چرا از مرگ می ترسید ؟؟؟؟
چرا از مرگ ميترسيد؟ چرا از مرگ ميترسيد چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد چرا آغوش گرم مرگ را افسانه ميدانيد مپينداريد بوم نااميدي باز به بام خاطر من ميكند پرواز مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است مگر مي ، اين چراغ بزم جان ، مستي نمي آرد مگر اين مي پرستي ها و مستي ها براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست؟ مگر افيون افسونگر ، نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد مگر دنبال آرامش نمي گرديد؟ كجا آرامشي از مرگ خوشتر كس تواند ديد؟ مي و افيون فريبي تيز بال و تند پروازند اگر درمان اندوهند خماري جان گزا دارند نمي بخشند جان خسته را آرامشي جاويد خوشا آن مستي كه هوشياري نمي بيند چرا از مرگ ميترسيد بهشت جاودان آن جاست سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست همه ذرات هستي محو در روياي بيرنگ فراموشي ست نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي ، نه ديروزي نه امروزي ، نه فردايي ،جهان آرام و جان آرام زمان در خواب بي فرجام خوشا خوابي كه بيداري نمي بيند سر از بالين اندوه گران خويش برداريد در اين دنيا كه از آزادگي نام و نشاني نيست در اين دوران كه هر جا هر كه را زر در ترازو زور در بازوست جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد كه كام از يكديگر گيرند و خون يكديگر ريزند سر از بالين اندوه گران خويش برداريد همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آريد چرا آغوش گرم مرگ را افسانه ميدانيد چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد
چرا از مرگ می ترسید؟؟
............ ... .
نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | جمعه بیست و یکم تیر 1387 | 6:45 | + | موضوع: |
هر كسي آمد مرا در خويش پيدا كرد ورفت در نگاهم بي كسي را يك معما كرد ورفت با كليد خستگي درهاي حسرت را گشود تكه هاي قلب خود را نذر فردا كرد و رفت فكرهاي پخته اش را پشت افكارم نوشت نسخه هاي بي كسي را بازامضاء كردورفت در نگاهي كه مرورش ،ياد آبي پاك بود كينه هاي كهنه اش را غرق دريا كردو رفت دستهايش را پر از باران احساسم نمود آسمان را در نگاه خاك معنا كرد ورفت
........ ......... .
نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | پنجشنبه بیستم تیر 1387 | 6:47 | + | موضوع: |
بی تو ..........
تو چه داني كه پس هر نگه ساده ي من چه جنوني ، چه نيازي ، چه غمي ست؟ يا نگاه تو كه پر عصمت و ناز بر من افتد چه عذاب و ستمي ست دردم اين نيست .... ولي دردم اين است كه من بي تو دگر از جهان دورم و بي خويشتنم پوپكم آهوكم تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم ... . ........ .... .
نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | سه شنبه هجدهم تیر 1387 | 6:34 | + | موضوع: |
لیلی ام من .......
كنار پنجره، از انتظاري تلخ، لبريزم من احساس ِ جنون ِ آني ِباران ِپاييزم چه تاري مي نوازي با سرانگشتِ غزل گريه منِ ديوانه مي رقصم، و دائم اشك مي ريزم خزان ِ پرتقالي مي وزد در گيسوان ِ دل دلم مي خواهد از خواب ِ طلاييِ تو برخيزم نگاهت را عصايم كن! كه پايِ بي توام لنگ است و من، بي چشم هاي تو، به غربت، حلقه آويزم عسل بارانِ سيل انگيز ِ شيرين حالتي مي شد نگاهت را به لب هايم، اگر مي شد بياميزم بيا عاشق ترين افسانه ي پاييز، ما باشيم من عشق ِ شور ِ شيرينت، تو فرهاد ِ دل انگيزم تو مجنون ِ بيابانگرد ِ هفت اقليم، تنهايي و من ليلي ِ بي ماوا ، كه با حسرت گلاويزم براي التماس ِ لطف پاييزان ِ تو ، هرشب نگاهم را به زنجيرِ دو چشمانت مي آويزم . …… …. . .
نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | شنبه پانزدهم تیر 1387 | 17:38 | + | موضوع: |
نفرین
الهی زنده باشم تا که مرگت را ببینم با دو چشمانم ببینم سخت گریانی پشیمانی و افتادی به دامانم ببینم بر زمین خوردی و تنها و گرفتاری سیه پوش و سیه بختی پریشان و عزاداری هزاران بار هر روز از خدایت مرگ میخواهی به دست خویش هر لحظه ز عمر خویش میکاهی الهی که بپردازی تقاص هر چه را کردی الهی که احتیاج افتد تو را بر رحم نامردی پشیمان گر شوی حتی تو را هرگز نمی بخشم اگر همچون گدا حتی نشینی بر سر راهم تو را هرگز نمی بخشم فراموشت ولی شاید که پستان را فراموش و بدان را خاک می باید …… …. .
نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | جمعه چهاردهم تیر 1387 | 0:40 | + | موضوع: |
تقديم به تو كه عاشقي نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | سه شنبه یازدهم تیر 1387 | 22:32 | + | موضوع: |
خیال کردم .....
خیال کردم خیال کردم ... خيال کردم تو هم درد آشنايی به دل گفتم تو هم همرنگ مايی خيال کردم تو هم در وادی عشق اسير حسرت و رنج وبلايی ندونستم تو بی مهر و وفایی نفهمیدم گرفتار هوايی ندونستم پس دیدار شیرین نهفته چهره ی تلخ جدایی تو که گفتی دلت عاشقترينه دلت عاشقترين قلب زمينه همیشه مهربونه با دل من برای این قلب تنهام همنشینه چرا پس دل به تیر بی وفایی شده قربانی بی خون بهایی نفهمیدی امید نا امیدی رها کردی دلم رفتی کجایی ز بس آزار دادی روز و شب دل دل دیووانه ام آخر شد عاقل دل غافل شد عاقل دست بردار ز امید خیالی خام و باطل …… … .
نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | سه شنبه یازدهم تیر 1387 | 1:9 | + | موضوع: |
وداع ....
وداع ... مي روم خسته لب و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش مي برم، تا که در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لکه ی عشق زين همه خواهش بي جا و تباه مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو، اي جلوه اميد محال مي برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند ياد وصال ناله مي لرزد، مي رقصد اشک آه، بگذار که بگريزم من از تو، اي چشمه ی جوشان گناه شايد آن به که بپرهيزم من بخدا غنچه شادي بودم دست عشق آمد از شاخم چيد شعله آه شدم، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم، خنده به لب، خونين دل مي روم از دل من دست بدار ا اي اميد عبث بي حاصل
نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | دوشنبه دهم تیر 1387 | 9:16 | + | موضوع: |
کفر خدا
کفر خدا شب است و ماه می رقصد ستاره نقره می پاشد نسیم پونه و عطر شقایق ها ز لبهای هوس آلود زنبق بوسه می چیند ، من امّـــا سرد و خاموشم خدایم ای خدایم ، صدایت میزنم .. بشنو صدایم : خداوندا! اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از اینجا و از آنجا بودنت ! خداوندا اگر روزی ز عرشت تو به زیر آیی لباس فقر پوشی برای لقمه نانی غرورت را به زیر پای نامردان بریزی زمین و آسمانت را کفر میگویی٬ نمیگویی؟ خداوندا اگر با مردم آمیزی شتابان در پی روزی ز پیشانی عرق ریزی شب آزرده و دل خسته تهی دست و زبان بسته بسوی خانه باز آیی زمین و آسمانت را کفر میگویی٬ نمیگویی؟ خداوندا اگر در روز گرماگیر تابستان تن خسته خویش را بر سایه دیواری به خاک بسپاری لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاری اندکی آنطرف تر کاخ های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشد و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد زمین و آسمانت را کفر میگویی٬ نمیگویی؟ خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی تو خود گفتی که نا مردمان بهشت را نمی بینند ولی من با دو چشم خویشتن دیدم که نا مردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ می سازند خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را تو خود گفتی اگر اهریمن شهوت بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کرد ولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد من اما دیده ام چشمان شهوت انگیز فرزندی که بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزد ! خداوندا تو می گفتی زنا زشت است و من دانم که ، «عیسی زاده طبع زنا زاد خداوندیست.» خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را تو خود سلطان تبعیضی تو خود فتنه انگیزی اگر در روز خلقت مست نمی کردی یکی را همچو من بدبخت یکی را بی دلیل آقا نمی کردی جهان را اینچنین غوغا نمی کردی هرگز این سازها شادم نمی سازد دگر فریادها در سینه تنگم نمی گنجد دگر آهم نمی گیرد دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد دگر بنگ باده و تریاک آرام نمی سازد نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد برای نا مرادی های دل باشد خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟ فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟ اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟ به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؟! شما ای مولیانی كه می گویید خدایی هست و برای او صفتهای توانا روا دادید! بگویید تا بفهمم : چرا اشك مرا هرگز نمی بیند؟ چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید ؟ چرا او این چنین کور و کر و لال است ؟ و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست بنهاده و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش کنون از دست داده آن صفتها را چرا در پرده می گویم خدا هرگز نمی باشد من امشب ناله نی را خدا دانم من امشب ساغر می را خدا دانم خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد خدای من شراب خون رنگ می باشد مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد خدا هیچ است خدا پوچ است خدا جسمی است بی معنی خدا یک لفظ شیرین است خدا رویایی رنگین است شب است و ماه میرقصد ستاره نقره می پاشد من اما در سکوت خلوتت آهسته میگریم اگر حق است زدم زیر خدایی....!!! خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را ….. نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | دوشنبه دهم تیر 1387 | 5:46 | + | موضوع: |
سنگ دل باریدن باران به دل خشک کویر خود فریبی ست بزرگ .... همچنین بارش عشق به دل سنگی تو .... .....
نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | جمعه هفتم تیر 1387 | 20:50 | + | موضوع: |
|
|