|
|
ببین با غربتش با من چه ها کرد...............
به من ميگفت تنهايي غريب است
ببين با غربتش با من چه ها كرد
تمام هستي ام بود و ندانست
كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد
و او هرگز شكستم را نفهميد
اگر چه تا ته دنيا صدا كرد
….. … .
نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 | 2:34 | + | موضوع:
مسئله ای نیست ...............
گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم که صبر کن و گوش به من دار
گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبي ست ولي تو
رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست….
…. … .
نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 | 5:46 | + | موضوع: |
تو بردی ...............
تو بردی .....
و همه هورااااااااا کشیدند ......
...........
حالا پایت را از روی خرده های دلم بردار ....
..... .... . نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | شنبه بیست و سوم شهریور 1387 | 3:18 | + | موضوع:
و من آن روز را هرگز نخواهم دید >...............
از روزي كه تو رفتي به تعداد ستاره هاي آسمان
تنها شده ام ...
و تنهايي ام را با شمعداني هاي كنار پنجره
تقسيم كرده ام ...
و به تنهايي من شقايق ها مي گريند ...
...
و من خوب ميدانم كه روزي
خواهي آمد ...
و غربت مرا از آن خود خواهي كرد ...
و شمعداني هاي كنار پنجره را
آب خواهي داد ...
و
من آن روز را
هرگز
نخواهم ديد ...... ... .
نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | چهارشنبه بیستم شهریور 1387 | 2:55 | + | موضوع: |
لمس کن ..............
لمس کن کلماتي را که برايت مي نويسم
تا بخواني و بفهمي چقدر جايت
خاليست ...
تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...
لمس کن نوشته هاي را که لمس ناشدنيست
و عريان ...
كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد
لمس کن گونه هايم را که خيس اشك است
و پُرشيار ...
لمس کن لحظه هايم را ...
تويي که مي داني من چگونه
عاشقت هستم
لمس کن اين با تو نبودن ها را
لمس کن…..
…..
نوشته شده توسط : ... shaghayegh ... | یکشنبه دهم شهریور 1387 | 2:16 | + | موضوع: |
|
|